تبليغاتX
کيـميـا
تراوش باورها و انديشه‌هاي شهره بزاززادگان

دارم می رم. می خوام خودم رو از سر زبون ها جمع کنم. خسته شدم از بس که انتظار لحظه های اومدنتو کشیدم. تحمل دوریت رو هیچوقت نداشتم و حالا هم ندارم، اما چه کنم که مجبورم برم. نه! تو مجبورم نکردی. خودم خواستم برم. می خوام برم. شاید جای دیگه ای آروم بگیرم. خودت نیومدی. اصرار من فایده ای نداره. واسم هیچ جا ایران نمیشه. شهر و زادگاه خودمون نمیشه. محله و کوچه و خونه خودمون نمیشه. من قلبم تو پلاک ۲۲ میمونه. همونجایی که با هم شروع کردیم و با هم به دخترمون رسیدیم. یادته شعری رو که واسه "شکوفه" وقت تولدش خوندی. هنوز زمزمه میکنمش و باهاش اشک میریزم. کاش این سفر رو با هم میرفتیم و با هم شاید روزی به آخر خط میرسیدیم.

خسته ام. خسته تر از همیشه. هیچ چی نگو. فقط نگاهم کن. به چشایی نگاه کن که فقط مال توئه. فقط مال تو! آرزوم این بود که هر صبح وقتی باز میشین این چشا، فقط تو رو ببینن. فقط تو رو! اما اضطراب، دلهره و ترسی که با هر تلنگری به در خونه به جونم میفته، طاقتمو طاق کرده. نمیتونم. تاب نمیارم اینجوری که بنشینم و ببینم که تو نباشی و من باشم.

فقط میخوام بهت بگم؛ منتظرم باش. من کفتر جلد توام. این حرف خودته. مگه نیست؟! یادت باشه اینو؛ این بار هم، دوری و دلتنگی و...، همگی به من رسید و تو عزیزتر شدی!!

نوشته شده توسط شهره بزاز زادگان در ساعت 23:53 | لینک  |