
این که بشود کسانی چون مرحوم آیت الله مشگینی، آیت الله جنتی، آیت الله مصباح یزدی، آیت الله امامی کاشانی، آیت الله اسدالله بیات و این اواخر حسب بیانیه های مطبوعاتی حزب اعتماد ملی؛ آیت الله مهدی کروبی را در کنار کسانی چون شهیدان بهشتی و مطهری قرار داد و همه را روحانیان انقلابی نامید، بسیار دشوار است.
انقلابی که می گویم سراغ بگیرید از آرمان های نخستین و اصیل انقلاب که آزادی و عدالت و مردم داری را هیچ گاه فرو نمی گذاشت. این همه ربطی به بودن و یا نبودن افراد هم ندارد، و به این که با کهولت سن از دنیا رفته اند یا با گلوله ای در سر و بمبی زیر پا. اصلا هیجان زده هم نمی شویم که احمدی نژاد برای دادن لوح به همسر شهید مطهری خودش از سن پایین می پرد که شهید مطهری همان کسی است که در کتاب پیرامون انقلاب اسلامی اش نوشت که در دانشکده الهیات دانشگاه های بعد از انقلاب باید استاد معتقد به مارکسیسم، مارکسیسم تدریس کند و دانشجویان بتوانند تلاش کنند خود سره را از ناسره بازشناسند و البته حالا کار به جایی رسیده که استاد فول مسلمان را به صرف دو جمله حرف در نقد اندیشه محبوب ساکنان برج قدرت، می شود کان لم یکن کرد. باید روزی هیجان زده شد که بشنویم در دانشکده الهیات جمهوری اسلامی آمده اند و به حرف ایدئولوگ انقلاب رسیده اند! (کسی باید آن جا بود تا به احمدی نژاد می گفت: ما روز دیگری هیجان زده خواهیم شد!)
نمی شود، خیلی جورهای دیگر هم نمی شود که آن آیت الله ها را با شهید بهشتی یک جا، جا داد؛ “گفتند حالا که شعار مرگ بر شاه همه گیر شده، شعار جدید بدهیم؛ “شاه زنازاده است، خمینی آزاده است”، گفت: “رضاخان با مادر شاه ازدواج کرده بود. این شعار حرام است. از پله حرام که نمی شود به بام سعادت رسید” … اصلا باورش سخت است، عادت کرده ایم به این که می شود برای هم باندی و هم جناحی خودمان اخلاق را زیر پا له کنیم و به خود بباورانیم که می شود از پله حرام هم به بام سعادت رسید! … داستان مدیریت شهید بهشتی را در مجلسی که قانون اساسی بعد از انقلاب را نوشت، در تصویب اصل ممنوعیت شکنجه شنیده اید یا نه که چگونه در برابر آیت الله مشگینی ایستاد و تبصره دار کردن این اصل را برنتافت و پیروز شد ولی در عمل این ایده آیت الله مشگینی بود که جام قهرمانی را بالا برد!
“کمونیست بود. آمده بود پای صحبت یک آخوند، توی آخن آلمان. می گفت: “اومده ایم آخوند ببینیم بخندیم، بالاخره خودش کلی تفریحه”. ساعت یازده شب گریه می کرد که بحث ادامه داشته باشد. تا ساعت دو با بهشتی حرف می زد، بعد شد پای ثابت سخنرانی هایش“.
“با جدیت می گفت: “بهشتی سنیه؛ اشهدان علیا ولی الله نمی گه”. یکی بهش گفته بود: “شب بیا پشت سرش نماز بخون تا بفهمی اشتباه می کنی”. به بهشتی هم سپرده بود؛ “امشب که فلانی می آید، این جمله را بلند بگو”. اذان و اقامه را گفت ولی اشهد ان علیا ولی الله نگفت. به بهشتی اعتراض کردند؛ “تو که هر شب می گفتی، حالا امشب چرا …؟”. گفت: “اگر امشب می گفتم به خاطر اون آقا بود. من که همه وجودم محبت علی است چرا باید برای یک نفر دیگر بگویم؟” …
این که بشود کسانی چون مشگینی، جنتی، مصباح یزدی، امامی کاشانی، اسدالله بیات و کروبی را در کنار کسانی چون شهیدان بهشتی و مطهری قرار داد و همه را روحانیان انقلابی نامید، بسیار دشوار است. انقلابی که می گویم سراغ بگیرید از آرمان های نخستین و اصیل انقلاب …
*
رفت توی خیابان ایران یک خانه خرید. اثاثیه را برده بودند. منتظر بودند شب بیاید شام را خانه جدید بخورند. صدای انفجار همه را شوکه کرد …
مرجع خاطرات: کتاب صد دقیقه تا بهشت
مردهها با خاک؛
پيشانی مرا هم گلولهای بوسيد.
۳)
دستهايی داری مثل نان
گرم
چرا دوستت نداشته باشم.
۴)
همه جا همان هوا، همان بو، همان درد
میترسم.
ديگر تو از اين شهر فرار نکن
تنهايم نگذار
آسمان اکنون، آسمان لحظهی پيش نيست.
از پشت سرت میآيد، نگاه کن
آسمان با خورشيد و ابرش
همهی شهر، تمام دريا، خشکیها،
ديگر تو از اين شهر فرار نکن
تنهايم نگذار،
من کودک غمگينِ
ساحلی بیچيز،
میترسم.
جاهد ايرقات
شاعر و نمايشنامهنويس اهل ترکيه
زندگاني خصوصي رضاشاه به قدري نظم داشت كه حتي آب خوردن و سيگار كشيدن وي از روي ساعت و دقيقه بود. مثلاً هر وقت به ساعت خود نگاه ميكرد، پيشخدمت ميفهميد كه در اين دقيقه گيلاس آبخوري يا فنجان مخصوص چاي را بايد بياورد.
او چهار ساعت بعد از نصف شب بيدار شده و لباس پوشيده آماده ميشد قبل از سلطنت به وسيله اسب يا درشكه و بعد از سلطنت (كه قدري پير و شكسته شده بود) سوار اتومبيل شده و هر روز به يكي از سربازخانهها و مؤسسات ارتش سركشي ميكرد و آخرين مؤسسهاي را كه بازديد مينمود دانشكده افسري بود.
بعضي از اوقات سرزده وارد طويلههاي ارتش شده و با دستمال خود به پشت اسبها كشيده اگر خوب تيمار و شستشو نشده بودند مهترها را با دست خود شلاق ميزد.

در سنگرت خاتمی پيمان عشق بستيم/ هرگز گمان مبر که پيمان خود شکستيم

اخراجي تازه احمدينژاد هم، قباي وزارت را آويخت!
پورمحمدي، رييس اسبق سرويس ضدجاسوسي وزارت اطلاعات كه در سال ۷۶ با روي كار آمدن سيد محمد خاتمي در خيزش مردمي دوم خرداد از مسووليتهاي مهم امنیتیاش (آنهم پس از هشت سال) كنار گذاشته شده بود در سال ۸۴ با نشستن پرنده خوش اقبال بر روي شانههاي احمدينژاد راهي وزارت كشور شد تا اجرا كننده منويات مردي باشد كه دوستان و همكارانش حالا ديگر به تصميمات يكشبه، بدون كارشناسي و عجولانه او عادت كردهاند.
جرقه اختلاف بين وزير و رييس زماني زده شد كه سردار ذوالقدر، قائممقام وزير و معاون امنيتي وزارت كشور در يك جلسه خصوصي از تصميمات غيركارشناسي رييس جمهور انتقاد كرد و شنيدن اين خبر كافي بود تا فرمان عزل او صادر شود. مقاومت چند روزه پورمحمدي در برابر تصميم انقلابي! رييس، تازه آغاز ماجرا بود ...
شش ماه بعد، رييس دستور جابجايي و بركناري ۶ تن از استانداران از جمله استاندار قزوين خودمان را صادر كرد. پورمحمدي تمكين كرد. اما، آنهايي را كه او معرفي كرده بود واكنش خشم آلود رييس را برانگيخت...
رييس، مدير مطيع و فرمانبردار ميخواهد كه ف.. نگفته، او بخواند فرحزاد!! نه آدمي كه روزگاري سر در مجمع تشخيص مصلحت نظام داشته و شايد هنوز سرو سري با رييس آنجا داشته باشد...
و حرف آخر!
سردار سيد مهدي هاشمي، همان مردي هست كه رييس ميخواهد. مردي كه امتحانش را در شهرداري احمدينژاد پس داده است. مطيع و فرمانبردار مثل يك سرباز!
راستي او كه بيايد مهندس رجب تاكستانمان هم قرار است قباي استانداري را بپوشد. ميگوييد نه! فقط دو سه هفته صبر كنيد!!